پندار و عروسمون😎
رفتیم خونه مامانای پندار یا همون مامان الهه ، اونجا یه عروس آماده داشتن که از طرف پندار مورد استقبال قرار گرفت. پندار کلی باهاش حرف زد، درد و دل کرد و از خصوصیات اخلاقیشون برای هم گفتن. خلاصه نه چک زدیم نه چونه ، عروس اومد به خونه
حالا هی پندار بگو هی عروس بگو ، ما نگران بودیم پندار دستشو نگیره نکشه، که زمین خوردنش همانا و دیه به گردن ما گذاشتنش همانا


