little chick
آقااااا ما داستان داریم با این جوجه ها اونم چه داستانی...
یروز رفتیم خیابون و آقا پندار جوجه دیدن و اللا و بلاااا باید بخرین واسم....
هیچی دیگه
ما هم که دل نداریم به بچه نه بگیم خریدیم و اومدیم خونه.
بابا احسان از سر کار اومد چشاش گرد شد که ایناا چین
پندارم با همون زبونی که درسترمونم معلوم نبود چی میگه تند تند شروع کرد توضیح دادن.
اسم قهوه ایه آقا بود و اون یکی خانوم.
آقا خانوم هی بزرگ و بزرگ تر میشدن و داستان های ما بیشتر.
هیچ خدا خیر داده ای هم حاضر نبود اینارو از ما بگیره که نجات پیدا کنیم😫










